Menu

Content

Breadcrumb

A+ A A-

حکایت سلطان مراد و معمار در معنی مساوات اسلامیہ

 

بود معماری ز اقلیم خجند
در فن تعمیر نام او بلند
ساخت آن صنعت گر فرہاد زاد
مسجدی از حکم سلطان مراد
خوش نیامد شاہ را تعمیر او
خشمگین گردید از تقصیر او
آتش سوزندہ از چشمش چکید
دست آن بیچارہ از خنجر برید
جوی خون از ساعد معمار رفت
پیش قاضی ناتوان و زار رفت
آن ہنرمندی کہ دستش سنگ سفت
داستان جور سلطان باز گفت
گفت ای پیغام حق گفتار تو
حفظ آئین محمد کار تو
سفتہ گوش سطوت شاہان نیم
قطع کن از روی قرآن دعویم
قاضی عادل بدندان خستہ لب
کرد شہ را در حضور خود طلب
رنگ شہ از ہیبت قرآن پرید
پیش قاضی چون خطاکاران رسید
از خجالت دیدہ بر پا دوختہ
عارض او لالہ ہا اندوختہ
یک طرف فریادی دعوی گری
یک طرف شاہنشہ گردون فری
گفت شہ از کردہ خجلت بردہ ام
اعتراف از جرم خود آوردہ ام
گفت قاضی فی القصاص آمد حیو
ة
زندگی گیرد باین قانون ثبات
عبد مسلم کمتر از احرار نیست
خون شہ رنگین تر از معمار نیست
چون مراد این آیہ ی محکم شنید
دست خویش از آستین بیرون کشید
مدعی را تاب خاموشی نماند
آیہ ی ’’بالعدل و الاحسان‘‘ خواند
گفت از بہر خدا بخشیدمش
از برای مصطفی بخشیدمش
یافت موری بر سلیمانی ظفر
سطوت آئین پیغمبر نگر
پیش قرآن بندہ و مولا یکی است
بوریا و مسند دیبا یکی است

IIS Logo

www.DervishOnline.com

 

 

IQBAL DEMYSTIFIED - ANDROID APP