Menu

Content

Breadcrumb

A+ A A-

حکایت بوعبید و جابان در معنی اخوت اسلامیہ

 

شد اسیر مسلمی اندر نبرد
قائدی از قائدان یزد جرد
گبر باران دیدہ و عیار بود
حیلہ جو و پرفن و مکار بود
از مقام خود خبردارش نکرد
ہم ز نام خود خبردارش نکرد
گفت می خواہم کہ جان بخشی مرا
چون مسلمانان امان بخشی مرا
کرد مسلم تیغ را اندر نیام
گفت خونت  ریختن بر من حرام
چون درفش کاویانی چاک شد
آتش اولاد ساسان خاک شد
آشکارا شد کہ جابان است او
میر سربازان ایران است او
قتل او از میر عسکر خواستند
از فریب او سخن آراستند
بوعبید آن سید فوج حجاز
در وغا عزمش ز لشکر بی نیاز
گفت ای یاران مسلمانیم ما
تار چنگیم و یک آہنگیم ما
نعرہ ی حیدر نوای بوذر است
گرچہ از حلق بلال و قنبر است
ہر یکی از ما امین ملت است
صلح وکینش ، صلح وکین ملت است
ملت ار گردد اساس جان فرد
عہد ملت می شود پیمان فرد
گرچہ جابان دشمن ما بودہ است
مسلمی او را امان بخشودہ است
خون او ای معشر خیرالانام
بر دم تیغ مسلمانان حرام

IIS Logo

www.DervishOnline.com

 

 

IQBAL DEMYSTIFIED - ANDROID APP